دست افشان
لابه لای سگر مه های طوسی آسمان
نگاه رعد
خیره سر و بران
سر می خورد ته تقلای گره خورده ی ابری
که گرگ و میش
صبح را
وبال گردن
نشسته پای بساط پنجره ام
چشم هایم سر گردان
لبه ی دلتنگی سر کش آسمان
پر از هوس بغض
تلنگر می زند به
صدای باران
مانده ام
چه خیر خواهی سرکشی شده است
این بارش های گاه و بیگاه و
هر زمان
باز می رقصد
چو عارفان غزل چشیده باران
وه باران
+ نوشته شده در
Thu 13 Jan 2011ساعت
10:43 PM  توسط آزاده ندایی
|
سرد او قات روزگارلم داده سمت دلم
غصه
بیشمار
اندازه نیست قامت رو یا برای من
تب کرده فصل
خاطره ها
در هوای تن
گاهی شبیه دلهره
گاهی شبیه ترس
حس نبودن و رفتن
بر
امتداد حد س
اینجا
که پرسه های رسیدن
رو به انتهاست
بغض
زمین شکسته
ولی
باز بی صداست
عامی ترین تصور هر روز من شده
طعم
همین نرسیدن های گمشده
هر لحظه
نقطه
چین رسیدن می شود شعار
بی شک
نمانده دگر
تابی به انتظار
اکنون
که دفن می شود
رویای
شعر من
سر می نهم
به
وسعتی
دور از هوای تن
گم می شوم
شاید بیابم من کسی را
+ نوشته شده در
Wed 22 Dec 2010ساعت
5:48 PM  توسط آزاده ندایی
|
یک گیره روی سر
در پیچ و تاب گیس
رقصیده با هوا
در لحظه های خیس
آن جا نشسته فکر
بر تربت خیال
همراه دختری
در خواب یک محال
دستی
شکسته است
گلدان اطلسی
روحی
که مرده است
از سوز بی کسی
فردا
دوباره هست
روزی
که تازه است
مادر....پدر....خدا.....ست...
دنیا چه ... روبرا......ست ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در
Tue 16 Nov 2010ساعت
7:2 PM  توسط آزاده ندایی
|
می پراند
صدای باد
شقيقه های دلتنگی ام را
اسير می شوی
وقتی
زير آوار فکر
برای تو
که
اقرار بی قرار هوس هايمی
هم پای رفتن نيستند
زانوانم
می پايند
بی کاری غريب چشم هايم
سخاوت معصومانه حضورت را
دور می شوی
وقتی
پشت خاکه يکريز باران:.....
شايد
بي شباهت نيستم
به هراس سايه ای
که
کم ميشود
توقع بودنش
پشت پنجره ی...... رفتن تو.
+ نوشته شده در
Tue 18 May 2010ساعت
4:32 PM  توسط آزاده ندایی
|
پشت مهتابي يک آرامش
همدم پلک زمان
آسمان محو تماشا
و زمين
هر نفس
در تب آمرزش خواب دگران
نبض مغرور سکوت
هوس داغ و تب آلود مرا
که کمر داده به دلواپسی بهت
به خود ميخواند
رگ بی تابی احساس مرا
سخت گرفته تن درد
فارغ از
ماتم تکرار کسی
که هميشه همه جا
لب ته مانده فکر
لم داده
ونه چندان غافل
و نه چندان بیراه
درخودم ميخواند
پشت مهتابی يک آرامش
صبحدم می آيد.
+ نوشته شده در
Sat 20 Feb 2010ساعت
5:43 PM  توسط آزاده ندایی
|
از آن فاصله هم ، می شد دید ش
مثل هر روز
کوله پشتی بر دوش ، درگیر پاورچین های خواب وبیداری
همانجا که باید ، می ایستاد ، نگاهش میکرد
البته که بدش نمی آمد
درست مثل آنوقتها که لباسش نو بود با دنباله های بلند
و لبخندش آلبالویی....
رنگ همان مداد شمعی خوشرنگ
چقدر خواب بهانه های کوچه را شکسته بودند
تا آن روز که باد قهر کرد و دل خنده اش را برد
همبند سایبان کهنسال کوچه
اینروزها بیشتر اوقات لب دلتنگی کاج می نشست
و به صدای وز وز زنبورها گوش می داد
گاهی زن همسایه را
در حیاط خلوت خانه اش دید می زد
گاهی دستهایش را به باد میداد در آغوش آسمان میرقصید
دورتر از نگاهش
البرز دامن دریا بدست لم داده بود زیر چتر آسمان
..............
از همان سر صبح
که آفتاب تنش را از کوه گدایی می کرد
و
آسمان بغض کرده بود
دلش آشوب بود
بعد انگار
دل هوا هم بهم خورده بود
مثل وقتی که ویار باران گرفته باشد
شاید
لیز خورد ه بود از سر انگشتان کاج تا تن زمین
هنوز نمی دانست
دست را به لبه حواسش گرفت کمر راست کند
...
زیر پاها ی چوبی گاری له شد
پیر مرد داد می زد
ماهی ،ماهی تازه ، ماهی سفید
نور گره میخورد و می لنگید تا نگاهش
بعد
قد می کشید تا انتهای حنجره پیر مرد
نیمروز
کوچه خالی بود............
بادبادک ....مرده
بادبادک ......................
+ نوشته شده در
Sat 16 May 2009ساعت
12:38 PM  توسط آزاده ندایی
|
چه سختگیرانه
تن میاساید به باورم
نقطه چین های سراب
وقتی سو گوار
کرت می بندم صدای نفس هایم را
در بی نبضی غریب باران
می تکانم دامن واژه ها را مدام
در فاصله کمی از ماندن و رفتن
وصله میخورم بودن را انگار
ته امکانی دوباره تا بلوغ
پا می کشم
افتاده ... نه از دل
رسیدن را
در هوس های خام و بی مجال چشم اندازم
دوردستی ناتمام می رقصد
هزاره هایی که زنجره های تحکم بر دوش دارند
مترسک هایی که پشت نیشخند سایه می پایند
اینجا
نه رسوا کسی ، نه خام خیالات نم کشیده
سرگردان ، تنها دستهایی ، که ، از درد سکوت آویخته
و فکری ، لب پنجره تن مردگی ها
در حوالی یک خواهش
یا شاید ژستی از
تولدی دوباره
+ نوشته شده در
Thu 30 Apr 2009ساعت
12:21 PM  توسط آزاده ندایی
|
عادت غریبه ایست
این بهت چند پهلوی پریشان
مثل دستی که میفشارد
گلوی احساسم را
یا پیراهنی زشت که میرقصد
رستگاری قواره ام را
عادت غریبه ایست
گاز زدن ثانیه های دیروزی
از برکت کم آوردن حرف های امروزی
مثل چهار چنگولی دویدن
خاصیت کفش های دیروز را پوشیدن
مثل ته مانده توهمی بیمار
که نیشگون میگیرد گونه تصوراتت را
یا تلخی قهوه ای
که میگزد ذوق لبهای مشتاقت را
عادت غریبه ایست
این
بی وزنی واژها .....شاید
پی طلبی از آمرزش خاطره ها
یا یقینی نرسیده...چند قدم به لمس باورها
مثل ترسی که.... عاریت شده یا
چین زلفی که..... عافیت شده یا.............
عادت این غریبه ....گی ها را
میچشم تا همیشه ....تا فردا
+ نوشته شده در
Tue 3 Mar 2009ساعت
12:52 PM  توسط آزاده ندایی
|
بچگی می کند دوباره دلم
بحث لجبازی نگاهم نیست
هیچ وقت کسی نپرسیده
نبض تند سکوت من از چیست ؟
چارقد بسته ام گلوی خیال
میل رفتن بهیچ سویش نیست
مدعی گشته در هوای دلش
پیشتر گفته بودمش هی ..... ایست !!!
گوش بیمارلحظه ها هر شب
بر سکوتم بگریه..!!.............کافی نیست؟؟؟
سینه هر دم فشرده تر از درد
تن تبدار بغض من خالیست؟
پرتردیدم از بهانه تو
شهرزاد قصه هایم نیست
من که امروز بی هوای دلم
کار فردای منکه داند چیست؟
همسرای حقیقت و رویا .....
همسفر با رهاییم پس کیست؟
کال بود سهم سیب امروزم
سبد سیب فردایم.......... نیست؟
+ نوشته شده در
Tue 3 Feb 2009ساعت
12:31 PM  توسط آزاده ندایی
|