تبليغاتX
یاس باران

یاس باران

شعر -دلنوشته

 از آن فاصله هم  ، می شد دید ش
مثل هر  روز
کوله پشتی بر دوش ،  درگیر پاورچین های  خواب وبیداری
 همانجا که باید  ،  می ایستاد ، نگاهش میکرد
 البته که بدش نمی آمد
درست مثل آنوقتها که لباسش نو بود با دنباله های بلند
و لبخندش آلبالویی....
 رنگ همان مداد شمعی خوشرنگ

چقدر خواب بهانه های  کوچه را شکسته بودند
تا آن  روز   که  باد  قهر کرد و      دل خنده اش را برد
همبند سایبان  کهنسال  کوچه

اینروزها  بیشتر اوقات  لب دلتنگی کاج می نشست
و به صدای وز وز زنبورها گوش می داد

گاهی زن همسایه را
در حیاط خلوت  خانه اش دید می زد

گاهی دستهایش را به باد میداد  در آغوش آسمان میرقصید

دورتر از نگاهش
البرز دامن دریا بدست  لم داده بود زیر چتر آسمان
..............
از همان سر صبح
که آفتاب تنش را از کوه گدایی می کرد
و
آسمان بغض کرده بود

   دلش آشوب بود 
بعد انگار               
 دل هوا  هم بهم خورده بود
 مثل وقتی که  ویار باران   گرفته باشد
شاید
لیز خورد ه بود از سر  انگشتان کاج  تا تن زمین

هنوز نمی دانست

دست را به لبه حواسش  گرفت کمر راست کند
...
زیر پاها ی چوبی گاری له شد

پیر مرد داد می زد
ماهی  ،ماهی تازه  ، ماهی سفید

نور گره میخورد و می لنگید تا نگاهش
 بعد
قد می کشید تا  انتهای حنجره پیر مرد

نیمروز

کوچه خالی بود............
بادبادک ....مرده
بادبادک ......................

+نوشته شده در Sat 16 May 2009ساعت12:38 PMتوسط آزاده ندایی | |

چه سختگیرانه
تن میاساید به باورم
نقطه چین های سراب

وقتی سو گوار

  کرت می بندم صدای نفس هایم را
در بی نبضی غریب باران

می تکانم  دامن  واژه ها  را مدام
در فاصله کمی از ماندن و رفتن

وصله میخورم بودن را  انگار
ته امکانی  دوباره  تا بلوغ

پا می کشم
افتاده ...  نه از دل
رسیدن را

در هوس های خام و بی مجال چشم اندازم
دوردستی ناتمام می رقصد

هزاره هایی که زنجره های تحکم بر دوش دارند
مترسک هایی که پشت نیشخند سایه می پایند

اینجا

نه رسوا کسی  ،  نه خام خیالات نم کشیده
سرگردان ، تنها دستهایی ، که ، از درد سکوت آویخته
و فکری  ، لب پنجره تن مردگی ها
در حوالی یک خواهش
یا شاید ژستی از
تولدی دوباره

+نوشته شده در Thu 30 Apr 2009ساعت12:21 PMتوسط آزاده ندایی | |

........................

+نوشته شده در Tue 10 Mar 2009ساعت11:49 AMتوسط آزاده ندایی | |

عادت غریبه ایست
این بهت چند پهلوی  پریشان
مثل دستی که میفشارد
گلوی احساسم را
یا پیراهنی زشت که میرقصد
 رستگاری قواره ام را
عادت غریبه ایست
گاز زدن ثانیه های دیروزی
از برکت کم آوردن  حرف های امروزی
مثل چهار چنگولی دویدن
خاصیت کفش های  دیروز را پوشیدن
مثل  ته مانده توهمی بیمار
که نیشگون میگیرد گونه تصوراتت را
یا تلخی قهوه ای
که میگزد ذوق لبهای مشتاقت را
عادت غریبه ایست
 این                   
بی وزنی واژها .....شاید
پی طلبی  از آمرزش خاطره ها
یا یقینی نرسیده...چند قدم  به لمس باورها

مثل ترسی که.... عاریت  شده یا
چین زلفی  که..... عافیت شده یا.............
عادت این غریبه ....گی ها را
میچشم  تا همیشه ....تا فردا

 

+نوشته شده در Tue 3 Mar 2009ساعت12:52 PMتوسط آزاده ندایی | |

بچگی می کند دوباره دلم 

بحث لجبازی نگاهم نیست

  هیچ وقت کسی نپرسیده 

 نبض تند سکوت  من از چیست ؟

 چارقد بسته ام گلوی خیال    

 میل رفتن بهیچ  سویش  نیست

مدعی گشته در  هوای دلش     

 پیشتر گفته بودمش هی ..... ایست !!!

گوش بیمارلحظه ها  هر شب      

 بر سکوتم بگریه..!!.............کافی نیست؟؟؟

سینه هر دم   فشرده تر از درد

تن تبدار  بغض من خالیست؟

پرتردیدم از بهانه تو   

شهرزاد قصه هایم نیست

من که امروز بی هوای دلم    

کار فردای منکه داند چیست؟

همسرای حقیقت  و رویا .....

 همسفر با رهاییم پس کیست؟

کال بود سهم سیب امروزم

 سبد سیب فردایم.......... نیست؟

+نوشته شده در Tue 3 Feb 2009ساعت12:31 PMتوسط آزاده ندایی | |

برای  سعید

آرزو سروده ام
 رنگ و رو رفته رویایت را
در فرصتی که دیر شده
 برآورده شدن
شب زده ام
بیا شاعری کن
 خواب بسرای
مایوس می شوم
 وقتی که بیدارم

...
....
.......

.
.

داغت که  بی پروا
نشست برفکرواژه
مهمان بهتی خیس شد
بغضش  بهانه

گم می شوم
 از نو درو ن ذهن رویا
باید که نقاشی کنم
هر روز خود را

شاید تو باشی
از دوباره
تیک هم تاک

شمعی که روشن .............
 پس بیا تعبیر  شد خواب

اما   ......خیالم لب کشیده
 تا دم اشک
اینجا که خاموشی نشسته
 22 شمع
فوتش نکردی
پس چرا؟

من ماندم و اشک

فوتش نکردی
پس چرا؟
این 22 شمع

 

 

+نوشته شده در Wed 28 Jan 2009ساعت11:0 AMتوسط آزاده ندایی | |

 

  برهنه پا ی در   مسیری   که بیم   غم  دارد

سوار کالبد شب     میل این ستم     دارد

وسوز خار  ملامت  درون پای   خیال

زدرد آه می  کشد این  بهانه بی حال

هوای بی نفسی در غرورتن در گیر

وروح  در پی جان دویده بی تقدیر

چه سینه خیز مسافت دل را دویده ام اما

ز نوش بغض    به  بد مستی مرام بلا

تو را همه شب  خواب دیده ام  به خدا

نشد فرا برسد در نگاه تو فردا

مرا تو بخوان نیش  عقرب ار این است

زجبر  زمانه  غم تو ار کین است

قبول می کنم ای شاهد شفاعت عشق

ز کوی تو دارم هماینک  استطاعت عشق

+نوشته شده در Mon 5 Jan 2009ساعت3:56 PMتوسط آزاده ندایی | |

 تن نازک خوابم  پرید ه  از بستر فکر

حواس شب   لباس    کرشمه      پوشید ه

تلنگر لرزان   بغض    در حرمت    درد

حضور  اشک رابه گونه بخشید ه

 

وساطت  پنهان عقل یا  رویا ؟

و     رد    عجیب سکوت  پر معنا !!

مرا به شهر شب زدگان   می کشاندم آیا ؟؟

 

 

کنار فاصله یک توقف  بیمار

والتهاب رسیدن  مسیر   بی    تکرار

 

هجوم خیالی  که می رمد     در دور

میان مه آلودی      هوای    عبور

 

منم رها شده از هراس  ترس انگار

و از تبار رسیدن    به نور   در انکار

چه پایکوبی  مستانه ای و ساحل صبح

به پیشواز دلم آمدست پس کرانه صبح    

 

 

+نوشته شده در Sat 3 Jan 2009ساعت1:39 PMتوسط آزاده ندایی | |

کسی ، پشت حس قفس ، آسمان میریسید

و نبض تند همیشه   ، به ذهن   ،  می بخشید

کسی ،   تحمل یک حوصله  ،  رسیدن را

به   تاروپود هوس  ، ناشیانه   می بافید

تن دو دست  ،می کشید  ،  به گونه   های نیاز

و داف داف ،   روی بوم شبم   ،انتظار می پاشید

خیال واژه که فر صت  ، کمی معطل داشت

به شور یک تنفس خلوت  ، به ناز  می بالید

هنوز بوم شکفتن  ،  سپیده دم  کم داشت

که سمت معنی   یک واژه   ،  نور   می رویید

به سایه روشن   یک دغدغه   ، همیشه شدن

تبسم        محو         طلوع              می رقصید

 

 

 

+نوشته شده در Thu 25 Dec 2008ساعت1:28 PMتوسط آزاده ندایی | |

  پشت پرده

ریسمان آفتاب به دست

دختر احساس   نور می بافت

 

گیسو پریشان

در افسون روشنی

بی تاب

دف ادراک می نواخت

 

دیر وقت

پریده تر رخسار

گونه های فکر

به اشک می نواخت

 

بهانه

در فرصت

سرک می کشید

روزنه می یافت

 

دست رویا پر

حس شب خالی

سایه در هر رج

دختری می بافت

+نوشته شده در Sat 20 Dec 2008ساعت11:56 AMتوسط آزاده ندایی | |